طنین – سهراب سپهری

به روی شط وحشت برگی لرزانم‌،
ریشه ات را بیاویز

من از صداها گذشتم‌
روشنی را رها کردم‌
رویای کلید از دستم افتاد
کنار راه زمان دراز کشیدم‌

ستاره ها در سردی رگ هایم لرزیدند

خاک تپید
هوا موجی زد
علف ها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند:
میان دو دست تمنایم روییدی‌
در من تراویدی‌
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم‌:
«نه صدایم
و نه روشنی‌
طنین تنهایی تو هستم‌،
طنین تاریکی تو

سکوتم را شنیدی‌:
بسان نسیمی از روی خودم برخواهم خاست‌،
درها را خواهم گشود،
در شب جاویدان خواهم وزید

چشمانت را گشودی :
شب در من فرود آمد

بی تار و پود از دفتر آوار آفتابسهراب سپهری

بی تار و پود – سهراب سپهری

در بیداری لحظه‌ها
پیکرم کنار نهر خروشان لغزید
مرغی روشن فرود آمد
و لبخند گیج مرا برچید و پرید
ابری پیدا شد
و بخار سرشکم را در شتاب شفافش نوشید
نسیمی برهنه و بی پایان سرکرد
و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت
درختی تابان
پیکرم را در ریشه سیاهش بلعید
طوفانی سررسید
و جاپایم را ربود

نگاهی به روی نهر خروشان خم شد:
تصویری شکست
خیالی از هم گسیخت

بی تار و پود از دفتر آوار آفتابسهراب سپهری

سهراب سپهری : دفتر زندگی خواب ها

زندگی خواب ها دومین دفتر منتشر شده از آثار سهراب سپهری است.

این دفتر مشتمل بر آثار زیر است :

  1. خواب تلخ
  2. فانوس خیس
  3. جهنم سرگردان
  4. یادبود
  5. پرده
  6. گل کاشی
  7. مرز گمشده
  8. پاداش
  9. لولوی شیشه‌ها
  10. لحظه گمشده
  11. باغی در صدا
  12. مرغ افسانه
  13. نیلوفر
  14. برخورد
  15. سفر
  16. بی پاسخ

بی پاسخ – سهراب سپهری

در تاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد.
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.
پس من کجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد
در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت.

من در پس در تنها مانده بودم.
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام.
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،
در گنگی آن ریشه داشت.
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟

در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من در تاریکی خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.
آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟

در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بودم.
پس من کجا بودم؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم.
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:
آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟

در اتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت.
پس من کجا بودم؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بودم.

بی پاسخ از دفتر زندگی خواب هاسهراب سپهری

سفر – سهراب سپهری

پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم
که براه افتادم

پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد
ولرزش انگشتانش بیدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم
که براه افتادم

پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که براه افتادم

پس از لحظه های دارز
یک لحظه گذشت:
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد،
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت یخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم

سفر از دفتر زندگی خواب هاسهراب سپهری

برخورد – سهراب سپهری

نوری به زمین فرود آمد:
دو جاپا بر شن‌های بیابان دیدم
از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت؟
تنها دو جاپا دیده می شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

ناگهان جاپاها براه افتادند
روشنی همراهشان می‌خزید
جاپاها گم شدند،
خود را از روبرو تماشا کردم:
گودالی از مرگ پر شده بود
و من در مرده خود براه افتادم
صدای پایم را از راه دوری می‌شنیدم،
شاید از بیابانی می‌گذشتم
انتظاری گمشده با من بود
ناگهان نوری در مرده‌ام فرود آمد
و من در اضطرابی زنده شدم:
دو جاپا هستی‌ام را پر کرد
از کجا آمده بود؟
به کجا می‌رفت؟
تنها دو جاپا دیده می‌شد
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

برخورد از دفتر زندگی خواب هاسهراب سپهری

نیلوفر – سهراب سپهری

از مرز خوابم می گذشتم،
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

در پس درهای شیشه ای رویاها،
در مرداب بی ته آیینه ها،
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم

بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

نیلوفر رویید،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید
من به رویا بودم،
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم:
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
در رگ هایش ، من بودم که میدویدم
هستی اش در من ریشه داشت،
همه من بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

نیلوفر از دفتر زندگی خواب هاسهراب سپهری

مرغ افسانه – سهراب سپهری

پنجره ای در مرز شب و روز باز شد
و مرغ افسانه از آن بیرون پرید
میان بیداری و خواب
پرتاب شده بود
بیراهه فضا را پیمود،
چرخی زد
و کنار مردابی به زمین نشست
تپش هایش با مرداب آمیخت
مرداب کم کم زیبا شد
گیاهی در آن رویید،
گیاهی تاریک و زیبا
مرغ افسانه سینه خود را شکافت:
تهی درونش شبیه گیاهی بود
شکاف سینه اش را با پرها پوشاند
وجودش تلخ شد:
خلوت شفافش کدر شده بود
چرا آمد ؟
از روی زمین پر کشید،
بیراهه ای را پیمود
و از پنجره ای به درون رفت

مرد، آنجا بود
انتظاری در رگ هایش صدا می کرد
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،
سینه او را شکافت
و به درون او رفت
او از شکاف سینه اش نگریست:
درونش تاریک و زیبا شده بود
و به روح خطا شباهت داشت
شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند،
در فضا به پرواز آمد
و اتاق را در روشنی اضظراب تنها گذاشت

مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود
وزشی بر تار و پودش گذشت:
گیاهی در خلوت درونش رویید،
از شکاف سینه اش سر بیرون گشید
و برگ هایش را در ته آسمان گم کرد
زندگی اش در رگ های گیاه بالا می رفت
اوجی صدایش می زد
گیاه از شکاف سینه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند
بال هایش را گشود
و خود را به بیراهه فضا سپرد

گنبدی زیر نگاهش جان گرفت
چرخی زد
و از در معبد به درون رفت
فضا با روشنی بیرنگی پر بود
برابر محراب
و همی نوسان یافت:
از همه لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود
و همه رویاهایش در محرابی خاموش شده بود
خودش را در مرز یک رویا دید
به خاک افتاد
لحظه ای در فراموشی ریخت
سر برداشت:
محراب زیبا شده بود
پرتویی در مرمر محراب دید
تاریک و زیبا
ناشناسی خود را آشفته دید
چرا آمد؟
بال هایش را گشود
و محراب را در خاموشی معبد رها کرد

زن در جاده ای می رفت
پیامی در سر راهش بود:
مرغی بر فراز سرش فرود آمد
زن میان دو رویا عریان شد
مرغ افسانه سینه او را شکافت
و به درون رفت
زن در فضا به پرواز آمد

مرد در اتاقش بود
انتظاری در رگ هایش صدا می کرد
و چشمانش از دهلیز یک رویا بیرون می خزید
زنی از پنجره فرود آمد
تاریک و زیبا
به روح خطا شباهت داشت
مرد به چشمانش نگریست:
همه خواب هایش در ته آنها جا مانده بود
مرغ افسانه از شکاف سینه زن بیرون پرید
و نگاهش به سایه آنها افتاد
گفتی سیاه پرده توری بود
که روی وجودش افتاده بود
چرا آمد؟
بال هایش را گشود
و اتاق را در بهت یک رویا گم کرد

مرد تنها بود
تصویری به دیوار اتاقش می کشید
وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود
وزشی نا پیدا می گذشت:
تصویر کم کم زیبا میشد
و بر نوسان دردناکی پایان می داد
مرغ افسانه آمده بود
اتاق را خالی دید
و خودش را در جای دیگر یافت
آیا تصویر
دامی نبود
که همه زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود؟
چرا آمد؟
بال هایش را گشود
و اتاق را در خنده تصویر از یاد برد

مرد در بستر خود خوابیده بود
وجودش به مردابی شباهت داشت
درختی در چشمانش روییده بود
و شاخ و برگش فضا را پر می کرد
رگ های درخت
از زندگی گمشده ای پر بود
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود
از شکاف سینه اش به درون نگریست:
تهی درونش شبیه درختی بود
شکاف سینه اش را با پرها پوشاند،
بال هایش را گشود
و شاخه را در ناشناسی فضا تنها گذاشت

درختی میان دو لحظه می پژمرد
اتاقی با آستانه خود می رسید
مرغی به بیراهه فضا را می پیمود
و پنجره ای در مرز شب و روز گم شده بود

مرغ افسانه از دفتر زندگی خواب هاسهراب سپهری

باغی در صدا – سهراب سپهری

در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می لغزید
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟

ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد،
صدایی که به هیچ شباهت داشت
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم
خستگی در من نبود:
راهی پیموده نشد
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟

ناگهان رنگی دمید:
پیکری روی علف ها افتاده بود
انسانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش
زندگی اش آهسته بود
وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود

وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود:
روشنی تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم

باغی در صدا از دفتر زندگی خواب هاسهراب سپهری

لحظه گمشده – سهراب سپهری

مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگ‌هایم می‌شنیدم
زندگی‌ام در تاریکی ژرفی می‌‌گذشت
این تاریکی، طرح وجودم را روشن می‌کرد

در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده‌یی بود
و من دیده به راهش بودم:
رویای بی‌شکل زندگی‌ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگ‌هایم از تپش افتاد
همه رشته‌هایی که مرا به من نشان می‌داد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمی‌گذشت
شور برهنه‌یی بودم

او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن‌ها می‌جست
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوس را نوشید

وزشی می‌گذشت
و من در طرحی جا می‌گرفتم،
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می‌شدم
پیدا، برای که؟
او دیگر نبود
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی رگ‌هایم جابه‌جا می‌شد
حس کردم با هستی گمشده‌اش مرا می‌نگرد
و من چه بیهوده مکان را می‌کاوم:
آنی گم شده بود

لحظه گمشده از دفتر زندگی خواب هاسهراب سپهری